محیص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محیص . [ م َ ] (اِخ ) موضعی است به مدینه . (معجم البلدان ).
محیص . [ م َ ] (ع مص ) حَیْص . حیصة. حیوص . محاص . حیصان . برگشتن و به یک سوی شدن . (منتهی الارب ). گردیدن از چیزی . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ رستگاری یافتن . ◄ خلاص گردانیدن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ (اِمص ) خلاص . رهایی : زود استر را فروشید آن حریص یافت ازغم وز زیان آن دم محیص . مولوی (مثنوی، دفتر سوم ص ١٩٠ س ٢٢). از کرم دانست آن مرغ حریص دانه رابا دام لیکن شد محیص . مولوی . ◄ (اِ) جای برگردیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) (ناظم الاطباء). ◄ گریزگاه . جای گریز. فرارگاه . مهرب . محید. مفر : و یعلم الذین یجادلون فی آیاتنا ما لهم من محیص . (قرآن ٣٥/٤٢).