مخترع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) اختراع کننده، ایجادکننده، آن که چیز جدیدی را اختراع کردهاست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) اختراع کننده، ایجادکننده، آن که چیز جدیدی را اختراع کردهاست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخترع . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) اختراع کننده و کار نو بیرون آرنده . (غیاث ). آفریننده و کار نو بیرون آورنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نوکننده . (دهار). آفریننده و از نو بیرون آورنده و موجد و مبدع و اختراع کننده و ایجادکننده و پدیدآورنده و آغازکننده و پیداکننده ٔ صنعت و علم و رهیاب و انشأکننده . (ناظم الاطباء) : مبدع هر چشمه که جودیش هست مخترع هر چه وجودیش هست . نظامی . تصنیف هر مبتدئی و تألیف هر مخترعی از سخن لاغر و فربه و خلل و حشو و زیاده و نقصان خالی و صافی نباشد. (تاریخ قم ص ١٤). ◄ شکافنده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خیانت کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خیانت کننده و مکرکننده و فریبنده . (ناظم الاطباء). ◄ کسی که مال سواری موقتاً وام می دهد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اختراع شود.
مخترع . [ م ُ ت َ رَ ] (ع ص ) از نو بیرون آورده شده و ایجاد شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نو پدید آمده . تازه پدید آورده : عالم مخترع است هم به صورت و هم به هیولی . (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص ٢٤). به حکم آنکه صناعت شعر در بدو امر مخترع طبع عرب و مبتدع خاطر ایشان بوده است . (المعجم چ ١ ص ٥٠). ◄ (اصطلاح بدیعی ) صنعتی است که معانی و لطایف تازه برانگیزد و تشبیهات و صنایع نو ایجاد نماید. مثال : فلک جلال تو را وزن کرد با مه نو به پله ای که تو بودی سبک گران آمد اگر نبود گران سوی تو بگوی چرا تو بر زمینی و ماهش بر آسمان آمد. (مرآت الخیال چ بمبئی ص ١١٢). ◄ کلمه ٔ انشاء کرده شده . (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
نوسازنده، نوساز، نوآور، سازنده، پدیدآور، آفریننده