مختلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مختلج . [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) کشیده و بیرون کرده .(آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درکشنده وبیرون آورنده و برکشنده . (ناظم الاطباء). ◄ چشم پرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به اختلاج شود. ◄ متزلزل . ◄ جهنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مختلج . [ م ُ ت َ ل َ ] (ع ص ) کشیده و بیرون کرده .(آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کشیده شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به اختلاج شود. ◄ رجل مختلج ؛ مرد که در نسب وی نزاع کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ وجه مختلج ؛روی کم گوشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).