مخراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخراق . [ م ِ ] (ع ص ) مرد نیکوتن، دراز باشد یا نه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). نیکوتن تناور خواه دراز باشد یا کوتاه . (ناظم الاطباء). ◄ آنکه در هر کاری که درآید به خوبی سرانجام دهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). و متصرف در امور که در هر کاری چون درآید به خوبی سرانجام دهد. (ناظم الاطباء). هو مخراق حرب ؛ او صاحب جنگها و سبک در جنگ است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). او صاحب جنگها می باشد و در جنگ چالاک است . (ناظم الاطباء). ◄ مهتر و جوانمرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). مهتر و جوانمرد و سخی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) دروغ و تزویر. زرق و فریب : ای لطیفی که با مروت تو مدح با دیگران بود مخراق . عثمان مختاری . ◄ به معنی دره که از کرباس بهم پیچیده به کسی زنند. (غیاث ). فوطه ٔ پیچیده و تافته که بدان زنند و دره . ج، مخاریق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). دره و تازیانه و فوطه ٔ بهم پیچیده ٔ تافته که بدان کسی را کتک زنند. ج، مخاریق . یقال : البرق مخاریق الملائکه . (ناظم الاطباء) : از عرف رمان گشته و ازشرع گریزان چون دیو ز لاحول و چو دیوانه ز مخراق . قوامی رازی . بهر محل محققان را مخراق زن این مخرقان را. (تحفة العراقین چ یحیی قریب ص ٦٦). کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان مخراق اهل مخرقه مالک رقاب شان . خاقانی . و رجوع به مخرقة شود. ◄ نرگاو دشتی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد) (ناظم الاطباء).