مخض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخض . [ م َ ] (ع مص ) مسکه برآوردن از شیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دوغ زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ماست در کویش جنبانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). فازدن کویش . (زوزنی ). ◄ جنبانیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (زوزنی ). جنبانیدن هر چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). به سختی جنبانیدن چیزی را. (ناظم الاطباء). ◄ جنبانیدن دلو در چاه . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد) (آنندراج ). جنبانیدن دلو را در چاه . (ناظم الاطباء). ◄ به شقشقه بانگ کردن شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ برگردانیدن کسی رأی خود را و تدبر کردن در عواقب کار تا آنکه بخوبی بر وی ظاهر شود.(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).