مخلخل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ خَ خَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) رخنه شده، دارای رخنه.<BR>۲- خلخال به پا کرده.<BR>۳- (اِ.) موضع خلخال در ساق پا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ خَ خَ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) رخنه شده، دارای رخنه. ۲- خلخال به پا کرده. ۳- (اِ.) موضع خلخال در ساق پا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخلخل . [ م ُ خ َ خ َ ] (ع اِ) جای خلخال از ساق . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). جای خلخال از ساق و اشتالنگ . (ناظم الاطباء) : ساق و ساعد ما را به عادت نسوان مسور و مخلخل نیافته اند. (مرزبان نامه ). ◄ شخصی که بگیرد گوشتی که بر استخوان باشد. (آنندراج ) . خَلْخَل َ العظم ؛ گرفت گوشت را که براستخوان بود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). (به کسر خاء دوم ) آن که گوشت از استخوان برمی گیرد و برهنه می کند آن را. (ناظم الاطباء). ◄ چیزی که اجزایش با هم خوب چسبان و متصل نباشد. (غیاث ) (آنندراج ). اجزای از هم گسیخته . بی توان . سست : گفت آری تجربه کردم که من سخت رنجورم مخلخل گشته تن . مولوی . ◄ درهم ریخته . ویران : تا که من باشم وجود من بود مسجد اقصی مخلخل کی شود. مولوی .