مخیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخیر. [ م َ ] (ع ص ) شراب آمیخته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شیر آمیخته به آب . (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
مخیر. [ م ُ خ َی ْ ی َ ] (ع ص ) اختیارداده شده . (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) : در سجده نکردنش چه گویی مجبور بده ست یا مخیر. ناصرخسرو. به طوع خدمت شمشیر و حربه ٔ تو کنند اگر شوند ز گردون مخیر آتش و آب . مسعودسعد (دیوان ص ٢٤). سلطنت و خلیفتی چون دو طرف نهاد حق پس تو میان این و آن واسطه ٔ مخیری . خاقانی . راهی بسوی عاقبت خیر می رود راهی بسوی هاویه اکنون مخیری . سعدی . - مخیر کردن ؛ اختیار دادن . مختار ساختن : و مردم را که اینجااند لشکریان وخدمتکاران مخیر کن تا هر کسی که خواهد که نزدیک مأمون رود او را باز نداری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧). گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را. سعدی . و رجوع به همین ترکیب ذیل معنی بعد شود. - مخیر گردانیدن ؛ اختیار دادن . مختار گردانیدن : آن گاه نفس خویش را میان چهار کار... مخیر گردانیدم . (کلیله و دمنه چ مینوی ص ٤٤). در مقام و مسکن او را مخیر گردانید تاهر کجا که خواهد از ممالک سلطان متوطن شود. (ترجمه ٔتاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٥). ◄ برگزین . (دهار چ بنیاد فرهنگ ). برگزیده و تفصیل داده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : زو مخیرتر ملک هرگز نبیند صدر و گاه زو مبارزتر ملک هرگز نبیند اسب و زین . فرخی . آنها همه یاران رسول اند بهشتی مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیر. ناصرخسرو. غرض جز رسول مخیر چه دانی که زین هر چه گفتم به است و مخیر. ناصرخسرو. - مخیر کردن ؛ برگزیدن : ایا مر ترا کرده از بهر شاهی خدا از همه تاجداران مخیر. فرخی .
مخیر. [ م ُ خ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) اختیار به کسی دهنده .(غیاث ) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).کسی که اختیار می دهد. (ناظم الاطباء). ◄ مرد نیکوتر و بسیار خیر کننده و سخی . (غیاث ) (آنندراج ). سخی و آنکه خیرات بسیار می کند و نیکوکار و مرد نیکوتر. (ناظم الاطباء). ◄ آنکه برمی گزیند. (ناظم الاطباء) (فرهنگ جانسون ). و رجوع به تخییر شود.