مخیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخیم . [ م ُ خ َی ْ ی َ ] (ع اِ) جای ایستاده کردن خیمه . (آنندراج ) (غیاث ) (از اقرب الموارد). اردو و خیمه گاه و لشکرگاه . (ناظم الاطباء) : از خطه ٔ ممالک خراسان که مخیم عساکر منصور و مقام جنود نامحصور. (رشیدی ). و در آن حدود بدان طرف که مخیم آن ملاعین بود چشمه ٔ آبی بود چون آب چشم روشن و صافی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٦). تاش روی به مخیم خویش آورده و بیشتر حشم او متفرق شدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٩٢). چون رایات خانی با مخیم قدیم رسید. (جهانگشای جوینی ). چهل روز صحرای مخیم میمون از طبقات مظلومان و اصناف مدعیان مشحون بود. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٣٥). ◄ (ص ) خیمه زده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مخیم . [ م ُ ] (ع ص ) کسی که چادر می زند و خیمه برپا می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مخیم . [ م ُ خ َی ْ ی ِ ] (ع ص ) آنکه چادر می زند و خیمه برپا می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آنکه در چادر می آید. ◄ آنکه مقیم می گردد در جائی . (ناظم الاطباء) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به تخییم شود.