مخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مخ .[ م َ ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان ). آتش را گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). آتش . (فرهنگ رشیدی ). آتش و نار. (ناظم الاطباء) : در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ بس گرم تنور کی شب از سورت مخ . جامی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ چسبیدگی . (از فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آراء). ◄ (ص ) چسبیده . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا). چسبنده . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ (فعل امر) امر به چسبیدن . رجوع به مخیدن شود. ◄ (ص ) خزنده . (برهان )(ناظم الاطباء). ◄ گم شده و نابود گشته و برطرف گردیده را نیز گویند. (برهان ). گم شده و نابود گشته و ناپدید و بر طرف گردیده . (ناظم الاطباء).
مخ . [ م ُ ] (اِ) نام جانوری است که اقسام غله را ضایع کند و آن را به عربی سوس خوانند. (برهان ). سوس و جانوری که غله را ضایع کند. (ناظم الاطباء). ◄ درخت خرما را نیز گویند و لهذا خرمایستان را که نخلستان باشد مخستان گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی ). خرمابن و درخت خرما. (ناظم الاطباء). ◄ در عربی به معنی مغز استخوان و دماغ . (برهان ). مأخوذ از تازی، مغز استخوان و دماغ و مغز کله . (ناظم الاطباء). ◄ خالص و برگزیده از هر چیزی . (ناظم الاطباء) (از برهان ). و رجوع به مُخ ّ و تحفه ٔ حکیم مؤمن شود.
مخ . [ م َ / م ُ ] (اِ) زنبور و آن جانوری باشد پرنده و گزنده . (از برهان ). زنبور. (ناظم الاطباء) . ◄ لجام سنگینی باشد که بر اسب و استر سرکش زنند . (برهان ) (ناظم الاطباء). لگامی بود سنگین که بر اسبان و استران بی فرمان نهند تا رام شوند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٧٧). لجام گران که بر سر اسبان سرکش کنند. (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا) : تو هیدخی و همی نهی مخ بر کره ٔ توسن نجاره . منجیک . اگر خواهی که بر شیران نهی مخ ز خدمتشان تمامی داو بستان . قطران (از آنندراج ). نز روی غریزی است که چون مرکب شاهان رائض بنهد بر سر خرکره همی مخ . سنائی (از آنندراج ).