مخ
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(مُ) (اِ.) ۱- زنبور. ۲- آتش.
(~.) (اِ.) ۱- لگام سنگین که بر اسب یا استر سرکش بزنند. ۲- بید (حشره).
(مُ خّ) [ ع. ] (اِ.) ۱- مغز، مغزسر. ۲- دو نیم کره مغزی را گویند که قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب است و در کاسه سر و در قسمت بالا و جلو آن قرار گرفتهاست. ۳- اصل میانه هر چیز. ؛ ~ کسی را خوردن (کن.) با گفتگوی زیاد او را خسته کردن. ؛~ کسی سوت کشیدن (کن.) دچار شگفتی شدن.