مدح گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدح گوی . [ م َ ] (نف مرکب ) ستایشگر. ستاینده . مدحت گوی . مدیحه سرا. مدح گو : سوی غزنین ز پی مدح تو سازنده شوند مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز. فرخی . شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود بر طبع چیره باشد و بر شعر کامکار. فرخی . سوزنی مدح گوی مجلس او که سری داشت بر سر اصحاب . سوزنی . جاه ترا مدح گوی عقل و زبان و خرد حکم ترا زیردست دولت و بخت جوان . خاقانی . روزگارت باسعادت باد و سعدی مدح گوی رایتت منصور و بختت یار و اقبالت جوان . سعدی . ◄ (ق مرکب ) مدح گویان . در حال مدیحه سرودن : هر که نزد تو مدح گوی آید از سخای تو شکرگوی رود. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی