مدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدر. [ م َ ] (ع مص ) به گل کردن . (تاج المصادر بیهقی ). به گل بیندودن . (زوزنی ). گل اندودن مکان را. (از منتهی الارب ). گل کاری کردن . (یادداشت مؤلف ). جائی را گل اندود کردن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ به کلوخ فراز کردن سوراخ و درز سنگهای حوض را. (از منتهی الارب ). درز سنگهای حوض را با گل گرفتن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).
مدر. [ م َ دَ ] (ع مص ) کلان شکم گردیدن . (از منتهی الارب )(از اقرب الموارد). برآمده پهلو و کلان شکم گردیدن . (ازناظم الاطباء) (از متن اللغة). شکم گنده شدن . فهو أمدر و هی مدراء. (از متن اللغة). ◄ (اِمص ) کلانی شکم . (منتهی الارب ). ضخم البطن . (متن اللغة). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ (اِ) ده یا شهر یا شهرستان . (از منتهی الارب ). شهرها و قریه ها را مدر گویند بدان سبب که بنیان آنها از مدر [ گل و کلوخ ] است (از اقرب الموارد). بلد: مدرالرجل ؛ بلده . (متن اللغة). ◄ حضر. مقابل وبر. (از اقرب الموارد). ده . روستا. (یادداشت مؤلف ). رجوع به معنی قبلی شود. - اهل مدر ؛ باشندگان ده . (منتهی الارب ). مقیم . اهل حضر. روستائی . ده نشین . خلاف اهل وبر. (یادداشت مؤلف ) : الکیاسة و الادب لاهل المدر الضیافة و القری لاهل الوبر. مولوی . ◄ کلوخ . (دستورالاخوان ) (دستوراللغة) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). یا گل چسبان یا گل سخت که ریگ در آن نباشد. (منتهی الارب ). قطعه ٔ خاک خشک بهم چسبیده . قلاع یا خاک سفت و سخت بدون سنگریزه . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). واحد آن مَدَرَة است . (از اقرب الموارد). مقابل حجر و گاه با حجر آید : زرد تو همی گوید، زرم نه حجر پس چون گاهش چو حجرداری گاهش چو مدر داری . فرخی . با چنین مذهب گو هیچ میندیش و مترس گر گناهت بمثل افزون باشد ز مدر. فرخی . استراحت به بخت یا نعم است استطابت به خاک یا مدر است . خاقانی . ای قادری که از پاره ای مدر وسیلت نصرت و ظفر داده ساختی . (سندبادنامه ص ٢٥٤). بر سر دیوار هر کوتشنه تر زودتر برمی کند خشت و مدر. مولوی . خیر ناس ان ینفع الناس ای پدر گر چه سنگی چه حریفی با مدر. مولوی . ◄ کنایه از زمین . (از غیاث اللغات ).زمین . خاک . توده ٔ خاک . توده ٔ غبرا : بستد زر و بگشاد سبک عقده ٔ شلوار بنهاد رخ همچو قمر را به مدر بر. سوزنی . آنک آن چشمه ٔ حیوان پس ظلمات مدر تشنگان را ره ظلمات مدر بگشایید. خاقانی . تا که ز دور سپهر هست مدار و مدر تا که به گرد مدر هست فلک را مدار. خاقانی . ◄ مخفف مدار است که مرکز زمین باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). ◄ مخفف مدار به معنی دوران و گردش : ذره ای از برق و قرش گر برافتد بر سما نه فلک چون هفت مرکز بازماند از مدر. سنائی . تا که ز دور سپهر هست مدار و مدر تا که به گرد مدر هست فلک را مدار. خاقانی .
مدر. [ م ُ دِرر ] (ع ص ) زنی که سخت می گرداند دوک را بنحوی که گویا از حرکت بازایستاده . (ناظم الاطباء). زن ریسنده ای که دوک نخ ریسی را با چنان شدتی می چرخاند که به نظر ساکن می نماید. مدرة. (از متن اللغة). ◄ ناقه ٔ بسیارشیردهنده . (آنندراج ): أدرت الناقه ؛ در لبنها، فهی مدر. ◄ نعت فاعلی است از ادرار. رجوع به ادرار شود. ◄ غازل . (متن اللغة). بافنده . رجوع به معنی نخستین شود.