مدعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدعی . [ م َ عی ی ] (ع ص ) مرد متهم در نسب . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
مدعی . [ م ُدْ دَ ] (ع ص ) دعوی کننده . (آنندراج ). ادعاکننده . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). که چیزی را از آن خویش پندارد بحق یا باطل . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ درخواست کننده . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی بعدی شود. ◄ در فقه و قضا، خواهان . (لغات فرهنگستان ). طرف مقابل در محکمه ٔ شرعیه . (قاموس کتاب مقدس ). من لایجبر علی الخصومة. (تعریفات ). آنکه اگر از خصومت خودداری کند خصومت بازماند. دادخواه . خواستگار. (ناظم الاطباء). که دعوی نزد قاضی برد. که ادعای خود را بر کسی در محاکم شرعی یا عرفی طرح کند. مقابل خوانده و مدعی علیه : پس اگر مدعی علیه انکار کند دعوی مدعی را... (ترجمه ٔ النهایه ٔ طوسی، از فرهنگ فارسی معین ). ◄ بدخواه . خصم . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی و نیز رجوع به معنی بعدی شود. ◄ کسی که بغیر حق ادعای فهم و دانش کند. (فرهنگ فارسی معین ).داودار. لاف زننده . (ناظم الاطباء). که بی حقی دعوی کند. که به گزاف ادعا کند. لاف زن . اهل ادعا : ای فضلاپروری کز شرف نام تو مدعیان را زند قافیه ٔ من قفا. خاقانی . نبیند مدعی جز خویشتن را که دارد پرده ٔ پندار در پیش . سعدی . باطل است آن که مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار. سعدی . هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست مدعی باشد اگر بر سر پیکان نرود. سعدی . دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار. سعدی . گفت ای فرزند خرقه ٔ درویشان جامه ٔ رضاست هر کو دراین کسوت تحمل بی مرادی نکند مدعی است و خرقه بر او حرام . (گلستان سعدی ). با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در عین خودپرستی . حافظ. ◄ حقه باز. شارلاتان . (از یادداشتهای قزوینی ).لاف زن . نیز رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. ◄ معاند. که دعوی همسری و همطرازی دارد. مزاحم : و لیکن مدعیان در کمین اند و مدعیان گوشه نشین . (گلستان سعدی ). دولت جان پرور است صحبت آموزگار دولت بی مدعی سفره ٔ بی انتظار. سعدی . مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ٔ نامحرم زد. حافظ.
مدعی . [ م ُ ] (ع ص ) کسی که به پسری خود قبول کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادعاء. رجوع به ادعاء شود.