مدغم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدغم . [ م ُ دَغ ْ غ ِ ] (ع ص ) آنکه حرفی را در حرف دیگر می آورد. (ناظم الاطباء).
مدغم . [ م ُ غ َ ] (ع ص ) پیوسته .درهم درج کرده . پوشیده . (غیاث اللغات ). در دیگری فروشده . (یادداشت مؤلف ). مضمر. مندرج . ادغام شده . نعت مفعولی است از ادغام . رجوع به ادغام شود : عدل او قولی است کاین گیتی بدو در مدغم است فضل او لفظی است کاین گیتی بدو در مضمر است . عنصری . هلاک مبتدعان مدغم اندرآن آتش نجات ممتحنان مضمر اندرین گوهر. معزی (از فرهنگ فارسی معین ). جنبش فتح و آرمیدن ملک همه در جنبش تو مدغم باد. انوری . تاب تب او ببین به ظاهر کاندر دلش آتشی است مدغم . سعدی . چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است . سعدی . ◄ در اصطلاح صرف، حرفی که در حرف متجانس یا قریب المخرج بعد از خود ادغام شده باشد. حرف اول ازمتجانسین . هرگاه دو حرف متجانس یا قریب المخرج که اولی ساکن باشد در یکجا جمع شوند حرف نخستین در دومی ادغام می شود و حرف دوم را مشدد می کند، حرف نخستین را که در دومی داخل شده و ادغام گشته است مدغم گویند، مثلاً حرف «د» در کلمه ٔ «بدتر» که پس از ادغام می شود: «بَتَّر» و حرف دومی را مدغم فیه گویند : ز خم نهادند اعرابش از چه شد مکسور به جزم کردند او را چرا بود مدغم . مسعودسعد. - مدغم شدن ؛ درهم فرورفتن . مندرج شدن . - مدغم ٌ فیه ؛ حرف دوم از متجانسین . رجوع به معنی دوم در سطور بالا شود. - مدغم کردن ؛ ادغام کردن : افتد چو دو حرف جنس با هم در یکدگرش کنند مدغم . نظامی .
مدغم . [ م ُ غ ِ ] (ع ص ) ادغام کننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادغام . رجوع به ادغام شود. ◄ کسی که لقمه را بی خاییدن فروبرد بترس اینکه دیگران در طعام بر او سبقت گیرند. (آنندراج ) (از متن اللغة). رجوع به ادغام شود. ◄ گرمی و سردی فراگیرنده کسی را. (آنندراج ): ادغم الحر و البرد؛ غشیهم . (اقرب الموارد). رجوع به ادغام و نیز رجوع به دَغم شود.