مدفع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدفع. [ م َ ف َ ] (ع اِ) آب رو رودبار. (منتهی الارب ). جای رفتن آب . (مهذب الاسماء). مجرای آب بین دافعتین . (از متن اللغة). رجوع به دافعة شود. ◄ جای گرد آمدن آب . (منتهی الارب ): مدفع الوادی ؛ قسمت پست تر وادی . (از متن اللغة). ج، مدافع. رجوع به مدافع شود. ◄ محل دفع. (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) دادن کسی را چیزی . (منتهی الارب ). تأدیه کردن . (از اقرب الموارد). برگرداندن امانتی را به کسی . (از متن اللغة): دَفَعَه ُ دَفْعاً و مَدْفَعاً؛ اعطاه . (متن اللغة). رجوع به دفع شود. ◄ راندن کسی را. (منتهی الارب ). بسختی و قوت کسی را دور کردن و کنار زدن .(از اقرب الموارد). ازاله کردن به قوت . دفع. (اقرب الموارد) (متن اللغة). دفاع . (متن اللغة). ◄ سپوختن . (منتهی الارب ). داخل کردن . چیزی را در چیزی دیگر. (از اقرب الموارد). رجوع به دفع شود. ◄ کار کردن از کسی رنجش را. (منتهی الارب ). حمایت کردن از کسی در برابر اذیت و آزاری . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رجوع به دفع شود. ◄ دفع. (اقرب الموارد). رجوع به معانی دفع در ردیف خود شود.
مدفع. [ م ُ دَف ْ ف ِ ] (ع ص ) دفعکننده . (آنندراج ).
مدفع. [ م ُ دَف ْف َ ] (ع ص ) شتر نجیب . ◄ شتر خوار و هجین . ◄ مردم رانده و حقیر. (منتهی الارب ). محقور. مطرود. حقیری که به مهمانی رود و نپذیرندش و درخواست کند و ندهندش . (از متن اللغة). مهمانی که قوم او را یکی بر دیگری دفع کند و حواله نماید. (منتهی الارب ). مرد ذلیل . (از متن اللغة). ◄ درویش . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ◄ آنکه در نسب خود معروف نباشد، کأنه دفع عنه . (منتهی الارب ).