مدمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مدمع. [ م َ م َ ] (ع اِ) کنج چشم . (منتهی الارب ). موضع دمع. (اقرب الموارد). مسیل اشک در گوشه ٔ مقدم و مؤخر چشم . جای جمع شدن اشک در گوشه های چشم . (از متن اللغة). ج، مدامع : کتبت قصة شوقی و مدمعی باک بیا که بی تو بجان آمدم ز غمناکی . حافظ. ◄ آب چشم . (دستورالاخوان ). به استعاره اشک چشم را گویند. (از اقرب الموارد). ج، مدامع.
مدمع. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) پرکننده ٔ خنور. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادماع . رجوع به ادماع شود.