مذلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذلق . [ م ُ ذَل ْ ل َ ] (ع ص ) شیر آب آمیخته . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ کارد لبه تیز. محددالطرف . (از اقرب الموارد). - ابن المذلق ؛ مردی که اعراب درنهایت افلاس بدو مثل زنند. رجوع به ابن المذلق شود.
مذلق . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) تلفظشده از نوک زبان . (ناظم الاطباء).
مذلق . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) تیزکننده ٔ کارد. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از اذلاق به معنی تیز کردن کارد و سنان . رجوع به اذلاق شود. ◄ بی آرام کننده . (آنندراج ): اذلقه ؛ اقلقه . (متن اللغة). رجوع به اذلاق شود.