مذل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذل . [ م َ ] (ع ص ) رجل مذل النفس و الید؛ جوانمرد. (منتهی الارب )؛ سمح . (اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به مَذِل شود. ◄ (مص ) بی تابی کردن و دلتنگی نمودن . قلق و ضجر. مِذال . مَذَل، فهو: مَذِل و مَذیل . (از متن اللغة). ◄ تنگدل شدن از پوشش راز نهانی . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). به ستوه آمدن از نگاهداشت رازکسی و فاش کردن راز. (از منتهی الارب ). بی تابی و قلق نمودن در حفظ رازی و فاش و منتشر کردن آن راز را. گویند: مذل بسره . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). و مذل اللسان بالقول ؛ اخرجه و افشاه . (متن اللغة). مَذَل . (متن اللغة). مذال . (اقرب الموارد) (متن اللغة). ◄ جوانمردی کردن بچیزی . (از منتهی الارب ). از نگهداری مال بستوه آمدن و انفاق کردن آن را: مذل بماله . (از متن اللغة): مذل نفسه بالشی ٔ؛ سمحت به . (اقرب الموارد). مَذَل . (متن اللغة). مذال . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ در رختخواب قلق و بی تابی کردن و جابجا شدن . مَذَل . مذال . (از متن اللغة). ◄ به خواب شدن پای کسی و سست گردیدن آن . (از منتهی الارب ). مَذَل . خدر شدن پا. (از متن اللغة). در خواب شدن پای . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ (اِمص ) سستی و فروهشتگی هر چه باشد. (منتهی الارب ). هر فترة و خدر را مذل گویند. (از اقرب الموارد).
مذل . [ م َ ذَ ] (ع مص ) به ستوه آمدن . بی آرام گردیدن . تنگدل شدن . (از منتهی الارب ). قلق . ضجر. مَذل . مذال . (از متن اللغة). رجوع به مَذل شود. ◄ آرام نگرفتن از دلتنگی و ضجر. (از اقرب الموارد). قرار و آرام نگرفتن بر فراش و رختخواب . مذالة. مذال . (از متن اللغة). رجوع به مَذل شود. ◄ جوانمردی و بخشش کردن به مال وبه نفس و به عرض . (از اقرب الموارد): مذلت نفسه ؛ طابت و سمحت، و بعرضه و بنفسه ؛ جاد بهما. مذال . مذالة. (متن اللغة). نیز رجوع به مَذل شود. ◄ به خواب شدن و سست گردیدن پای . (از ناظم الاطباء). خدر شدن پای . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مَذل . (متن اللغة). ◄ فاش کردن راز را. (از ناظم الاطباء). رجوع به مَذل شود.
مذل . [ م ِ ] (ع ص ) مرد خردجثه ٔ کم گوشت . (منتهی الارب ). صغیرالجثه قلیل اللحم . (متن اللغة).