مذوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذوب . [ م ُ ذَوْ وِ ] (ع ص )آنکه ذوابة و چتر و گیسو برای کودک می سازد و آن را می آراید و زینت می کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تذویب به معنی ذوابة ساختن . رجوع به تذویب شود.
مذوب . [ م ِذْ وَ ] (ع اِ) آن دیگ که بر آن روغن گدازند و جز آن . (از مهذب الاسماء). ظرفی که در آن چیزی ذوب کنند. (از متن اللغة). ◄ روغن داغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مایذاب من الشمع؛ آنچه ذوب گردد از شمع. (از اقرب الموارد). ◄ چمچه . (ناظم الاطباء). رجوع به مذوبة شود.
مذوب . [ م ُ ذَوْ وَ ] (ع ص ) گداخته شده . آب شده . (ناظم الاطباء). نعت مفعولی است از تذویب . رجوع به تذویب شود.