مذود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذود. [ م ِذْ وَ ] (ع اِ) زبان . (مهذب الاسماء) (از بحر الجواهر)(منتهی الارب ). لسان . (متن اللغة) (اقرب الموارد). قال :و یبلغ ما لایبلغ السیف مذودی ؛ ای لسانی . (اقرب الموارد). ◄ مطرد. (یادداشت مؤلف از مستدرک تاج العروس ذیل ذود) (از اقرب الموارد). نیزه ٔ خرد. آلت طرد و دفع. رجوع به معنی بعدی شود. ◄ شاخ گاو. مذودالثور. (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). مذود؛ المطرد، یقال : الثور یذود عن نفسه بمذوده ؛ ای بقرنه، والفارس بمذوده ؛ ای بمطرده . (اقرب الموارد). ◄ معلف چارپایان . (متن اللغة). معتلف دابة.(اقرب الموارد). جای علف ستور و علفدان . (منتهی الارب ). آخر. (یادداشت مؤلف ). جای علوفه خوردن حیوانات .
مذود. [ م ُ ذَوْ وِ ] (ع ص ) راننده و دورکننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از تذوید، به معنی طرد کردن و دفع کردن و راندن . رجوع به تذوید شود.