مذکور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذکور. [ م َ ] (ع ص ) ذکرشده . بیان شده . گفته شده . یادکرده شده . مزبور. نام برده . موصوف : از بد و نیک وز خطا و صواب چیست اندر کتاب نامذکور. ناصرخسرو. باد عیشت به خرمی موصوف باد روزت به خرمی مذکور. مسعودسعد. آنکه خلقش به حسن مشتهر است وآنکه ذاتش به لطف مذکور است . مسعودسعد. صدر جهان بدانکه تو محبوب هر دلی ارزد بدانکه باشی مذکور هر زبان . سوزنی . از جود بی نهایت و از فضل بی قیاس محبوب هر دلی تو و مذکور هر زبان . سوزنی . به پرواز حیرت رود رنگ کبک به هرجا که مذکور رفتار تست . اشرف (از آنندراج ). ◄ زبانزد. مشهور. معروف : نه تن بودند ز آل سامان مذکور هر یک به امارت خراسان مشهور. (لباب الالباب ). یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور. (گلستان سعدی ). ◄ سابق الذکر. مزبور. (یادداشت مؤلف ). اداشده . گفته شده . (ناظم الاطباء). سابقاً گفته شده . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی نخستین شود : و این جمله سفرهای مذکور در یک سال قطع کرد. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ). ◄ به ذهن سپرده شده . (فرهنگ فارسی معین ). در یاد آورده شده . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی اول شود. ◄ یادداشت شده . مندرج شده در متن و در مکتوب . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی نخستین شود. ◄ ستوده : رجل مذکور؛ یثنی علیه بخیر. (یادداشت مؤلف ). رجوع به معنی دوم شود : هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شد ای خنک آن کس که تو ذکرش در آن جمع آوری . سنائی . ◄ منظور. که در ذکر و یاد و خاطر است . کنایه از معشوق و محبوب : چنانکه هیچ مذکور و شاگردپیشه و وضیع و شریف و سپاه دار و پرده دار و بوقی و دبدبه زن نماند که نه صلت سالار بکتغدی بدو نرسید. (تاریخ بیهقی ص ٥٣٥). چه ذوق از ذکر پیدا آید او را که پنهان شوق مذکوری ندارد. سعدی .