مذکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذکی . [ م ُ ] (ع ص ) برافروزنده ٔ آتش . (آنندراج ). نعت فاعلی است از اذکاء به معنی برافروختن آتش . رجوع به اذکاء شود. ◄ دیده بان برگمارنده . (آنندراج ). آنکه دیده بان و جاسوس برمی گمارد. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از اذکاء. اذکی علیه العیون ؛ ارسل علیه الطلائع. (اقرب الموارد). رجوع به اذکاء شود. ◄ فرس مُذْک ؛ اسب از شش سال درگذشته . (ناظم الاطباء). رجوع به مُذَکّی شود.
مذکی . [ م ُذَک ْ کا ] (ع ص ) بسمل . گلو بریده شده . (غیاث اللغات از منتخب اللغة و شرح نصاب ) (آنندراج ). نعت مفعولی است از تذکیه به معنی ذبح کردن . رجوع به تذکیه شود.
مذکی . [ م ُ ذَک ْ کی ] (ع ص ) فرس مذکی ؛ اسب دندان همه بیرون آمده . (از مهذب الاسماء). اسبی که از قروح آن یعنی برآمدن همه ٔ دندانهایش، یک یا دو سال گذشته باشد. (از متن اللغة). المذاکی و المذکیات ؛ اسبی که به سن کمال و کمال قوت رسیده است، واحد آن مُذْک و مُذَک ة است . (از اقرب الموارد) : و چون دندان سداسه ٔ او [ بچه اسب ] بیفتد... گویند قارح عام و قارح عامین تا هشت سال و پس آن را مذکی گویند، والجمع: مذاکی . (تاریخ قم ص ١٧٨). ج، مذاکی و مذکیات . ◄ فرس مُذَک ة، اسب از میانه مال در گذشته . ج، مَذاکی، مُذَکّیات . (منتهی الارب ). ◄ بُرنده ٔ گلوی گوسفند و جز آن . (از منتهی الارب ). رجوع به تذکیة شود. ◄ مسن ّ از ذوات الحافر یا از هر چیز. (از متن اللغة) .