مرارت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرارت . [ م َ رَ ] (از ع اِمص ) مرارة. تلخ شدن . رجوع به مَرارَة شود. ◄ (اِمص ) تلخی . (غیاث اللغات ). ضد حلاوت : بداند که مرارت آن کاس و حرارت آن باس کفار را عام است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٤). ◄ مشقت . زحمت . رنج . سختی : فروشده به همه محنت و بلا دشمن برآمده ز همه نهمت و مرارت کام . مسعودسعد. مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت . سعدی . - مرارت کشیدن ؛ زحمت کشیدن . رنج بردن . (ناظم الاطباء). تحمل تلخی و سختی و مشقت کردن . ◄ (اِ) زهره . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مرارة و مراره شود.