مرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرار. [ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مِرَّة. (دستورالاخوان ) (اقرب الموارد). ◄ ج ِ مِرَّة. (اقرب الموارد). به معنی بارها و دفعات و کرات و مرات . رجوع به مِراراً شود. ◄ (مص ) کشیده شدن . (از منتهی الارب ). ممارة. (اقرب الموارد). رجوع به ممارة شود.
مرار. [ م ُ ] (ع اِ) نوعی از درخت تلخ است و آن نیکوترین وافضل علفهاست و هرگاه شتر آن را بخورد لبهای او برگردد و دندان آشکار شود. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). درخت تلخ . شتوه . (السامی ). یکی از گونه های شنگ است . (فرهنگ فارسی معین ). اسم عربی خاری است که در اواخر بهار به هم می رسد و در مصر می روید و دریه نامند برگش مانند برگ چغندر و مایل به سیاهی ملاصق زمین، و در تابستان مانند درخت شعبها از یک بیخ می روید و شبیه به شکاعی می شود و در آن تخمی مانند تخم کافشه و بسیار تلخ، و قوتش تا چهار سال باقی است و ساق او را پوست بازکرده می خورند و منبتش میان زراعات و جای نمناک است و چون شتر را فربه می کند لذا شوک الجمال نیز نامند و در حرارت معتدل و در سیم خشک و نایب مناب عصی الراعی و شکاعی و مدر بول، و آب او مفتح سدد و جهت ضعف جگر و علل قصبه ریه و تب های کهنه و جرب و حکه و درد پهلوی مزمن ... نافع است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - آکل المرار ؛ جد امرءالقیس را گویند بدان جهت که چون شتر مرارخورده لبهائی برگشته داشت و دندان هائی نمایان . رجوع به منتهی الارب و اقرب الموارد شود. - ثنیةالمرار ؛ جائی در حدیبیة که حضرت پیامبر اسلام در آنجا فرودآمد. (از ناظم الاطباء).
مرار. [ م َ ] (اِ) نوعی از بادآورد و شکاعی باشد که به عربی شوکةالبیضاء خوانند و آن هم بوته ٔ خاری است سفید که در خاصیت کار بادآورد می کند. (برهان قاطع). رجوع به مُرار شود. ◄ (ع اِ) نوعی ریسمان . ◄ ج ِ مِرَّة است . رجوع به مرة به معنی خلط و مرار اصفر و مرار اسود و نیز رجوع به مِرار شود. ◄ ج ِ مریر. (ناظم الاطباء).