مراس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مراس . [ م ِ ] (ع اِ)سختی . شدت . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) بسیار کوشیدن . (فرهنگ خطی ). سخت کوشی : سلطان چون حدت باس و شدت مراس آن قوم مشاهده کرد بر پشته فرودآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٨). ◄ مروسیدن . (از منتهی الارب ). ممارست . معالجه . (یادداشت مؤلف ). معالجه . مُزاولة. (متن اللغة): مارسه ممارسة و مراساً؛ عالجه و زاوله و عاناه و شرع فیه، کقوله : امارس فیها کنت منهم الممارس ؛ ای کنت اعانی و اتأنی . (اقرب الموارد). ◄ وررفتن . انگولک کردن به . پیله کردن به . (یادداشت مؤلف ). ملاعبه . (متن اللغة): مارسه ؛ لاعبه، و هو مجاز. (اقرب الموارد). ◄ همیشگی ورزیدن . (ناظم الاطباء). همیشه ورزیدن کاری را.(فرهنگ فارسی معین ). عادت کردن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ممارسة شود. ◄ پی چیزی مشقت دیدن .(یادداشت مؤلف ). از کاری رنج دیدن . (فرهنگ خطی ). - مراس بربستن ؛ علاج کردن . چاره کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : اگر جادوئی گر ستاره شناس ز خود مرگ را برنبندی مراس . نظامی .
مراس . [ م َرْ را ] (ع ص ) فحل مراس ؛ گشن شدید و سخت . (منتهی الارب ). ذو شدة. (اقرب الموارد). ◄ شدید. (از اقرب الموارد).