مرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ رَّ) [ ع. مرة ] (اِ.) یک بار، یک دفعه. ج. مرات، مرار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ رَّ) [ ع. مره ] (اِ.) یک بار، یک دفعه. ج. مرات، مرار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرت . [م َ ] (ص ) زنده . مقابل مرده . (برهان قاطع) (انجمن آرا). ◄ آشفته . پریشان . پراکنده . (ناظم الاطباء). مرادف ترت است و ترت و مرت یعنی پرت و پلا. پریشان و پراکنده : زین یکی ناصر عباداﷲ خلقی ترت و مرت زآن دگر حافظ بلاد اﷲ جهانی تار و مار. سنائی .
مرت . [ م َ ] (ع ص، اِ) دشت بی علف و بی گیاه . (از منتهی الارب ). زمین هموار که در او هیچ نبات نبود. (فرهنگ خطی ). زمین قفر بدون گیاه . مَروت . (از متن اللغة). زمین بی آب و گیاه .(المرصع). مفازةٌ بلانبات، و گفته اند زمین که خاکش خشک نباشد اما بی آب و علف باشد. ج، امرات و مروت و اماریت . (اقرب الموارد). ◄ مردی که بر ابرویش موی نباشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از مهذب الاسماء). ◄ جسدی که بر آن موی نبود. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) نرم و تابان گردانیدن . (منتهی الارب ). نرمه کردن چیزی را. مرت الشی ٔ؛ أملسه . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ یک سو کردن شتران را.(از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).
مرت . [ م َرْ رَ ] (ع اِ) کرت . بار. مرة. رجوع به مرّة. شود.