مرتبط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) ربط داده شده، پیوسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) ربط داده شده، پیوسته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتبط. [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) آن که اسب آراسته و آماده برای جنگ نگاه میدارد. (ناظم الاطباء). آن که می گیرد و نگهداری می کند اسب را برای رباط . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). شخصی که معین کند اسب را برای رباط. (آنندراج ). ◄ بسته و بهم بسته . پیوسته و بند کرده شده . ربط داده شده . (ناظم الاطباء). چیزی که به دیگری ارتباط دارد. پیوسته . (فرهنگ فارسی معین ). دو چیز که با هم راه و رابطه ای و دو تن که به هم بستگی و ارتباطی داشته باشند. نیز رجوع به مرتبطه شود.
مرتبط. [ م ُ ت َ ب َ ] (ع ص ) بسته و بند کرده شده . (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) . نعت مفعولی است از ارتباط. رجوع به ارتباطشود. ◄ مربوط به . رجوع به مرتبِط شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پیوسته، چسبیده، متصل مربوط، وابسته
واژگان فارسی سره واژهدان
درپیوسته، درپیوند، پیوسته