مرتج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتج . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) در بسته . دری که آن را محکم بسته باشند. (از اقرب الموارد). نعت است از ارتاج . رجوع به ارتاج شود. ◄ پر سبزه و گیاه . مکان مرتج و أرض مرتجة؛ کثیرةالنبات . (از اقرب الموارد). ◄ عاجز در سخن گفتن . (ناظم الاطباء). رجوع به مرتج شود. ◄ مردارسنگ . معرب مرده است . (از منتهی الارب ). و رجوع به مَرتَج شود.
مرتج . [ م َ ت َ] (معرب، اِ) مردارسنگ . معرب مرده است، والوجه ضم میمه . (از منتهی الارب ). مرداسنج . (متن اللغة) (المعرب جوالیقی ص ٣١٧). مرتک . مردار سنگ . ج، مراتج . (مهذب الاسماء). رجوع به مُرتَج و مرداسنگ و مردارسنگ شود.
مرتج . [ م ُ ت َج ج ] (ع ص )لرزنده . دریای موج زننده . (آنندراج ). مضطرب . لرزان .خشمناک . (ناظم الاطباء).