مرتدع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) باز ایستنده از کاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) باز ایستنده از کاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتدع . [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) بازایستنده از کاری . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع کننده .بازگردنده . (از متن اللغة). نعت فاعلی است از ارتداع به معنی رجوع و بازگشت : بدین مواعظ منزجر نشد و بدین تنبیهات مرتدع نگشت . (جهانگشای جوینی ).
مرتدع . [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) تیری که بر نشانه رسد و بکفد. (منتهی الارب ). آن تیر که بر نشانه آیدو خود بشکند. (مهذب الاسماء). تیری که به هدف اصابت کند و چوبش بشکند. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ شتر تمام سال . (منتهی الارب ). ارتدع الجمل ؛ انتهت سنه . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ مرد آلوده به زعفران یا به بوی خوش دیگر. (منتهی الارب ). متلخلخ به طیب یا زعفران . (از اقرب الموارد).