مرتسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ س) [ ع. ] (اِفا.) نقش گیرنده، نفش پذیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ سَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- منقش. ۲- زردوزی شده. ۳- مرسوم.
(مُ تَ س) [ ع. ] (اِفا.) نقش گیرنده، نفش پذیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتسم . [ م ُ ت َ س ِ ] (ع ص ) فرمان برنده . (آنندراج ). مطیع و فرمانبردار هر قاعده و قانونی . (ناظم الاطباء). امتثال کننده . اطاعت کننده . نعت فاعلی است از ارتسام به معنی امتثال . ◄ گوینده ٔ کلمه ٔ تکبیر و اﷲ اکبر. (ناظم الاطباء). تکبیر گوینده و تعویذ و دعا خواننده . رجوع به ارتسام شود. ◄ نقش گیرنده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نقش پذیر. رجوع به ارتسام شود. ◄ منقوش . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مرتسَم شود. ◄ متدین و دین دار. رجوع به معنی دوم این واژه شود. ◄ با عزت و بزرگوار و مغرور و متکبر. (ناظم الاطباء) .
مرتسم . [ م ُ ت َ س َ ] (ع ص ) امتثال شده . مطاع . اطاعت شده : نایب یزدان بحق گرنه توئی پس چراست حکم تو چون حکم حق نزد بشر مرتسم . خاقانی . ◄ مرسوم . (فرهنگ فارسی معین ).متبع. رجوع به معنی قبلی و نیز رجوع به معنی بعدی شود: شکل شاگرد غلامانه مکن گر چه این قاعده ٔ مرتسم است . خاقانی . ◄ مهر شده . ممهور. ارتسم، ختم الدن بالروسم . (متن اللغة). رجوع به ارتسام شود. ◄ منقش . نگارین شده . ◄ زردوزی شده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مکتوب . مسطور. منقوش . رسم شده . ترسیم شده . نگاشته . رجوع به مرتسم در سطور ذیل شود. - مرتسم شدن ؛ نقش گشتن و ترسیم شدن . مرکوز گشتن : تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عیب و هنر شعر بر صحیفه ٔ خرد او منقش گردد. (چهار مقاله ٔ عروضی، از فرهنگ فارسی معین ). - مرتسم کردن ؛ رسم کردن . نقش کردن . نگاشتن .
مترادف و متضاد واژهدان
رسمشده، نقشبسته نقشپذیر، منقوش