مرتع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ تَ) [ ع. ] (اِ.) چراگاه. ج. مراتع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ تَ) [ ع. ] (اِ.) چراگاه. ج. مراتع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتع. [ م ُ ت ِ ] (ع ص ) غیث مرتع، بارانی که برویاند علف زار و چراگاه را. (از منتهی الارب ). نعت فاعلی است از ارتاع . رجوع به ارتاع شود. ◄ فراخ روزی که هر چه خواهد او را حاصل شود، گویند: فلان مرتع. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مرتع. [ م َ ت َ ] (ع اِ) چراگاه . سبزه زاری که بهائم در آن چرند و چراگاهی که آب و علف آن بسیار باشد. (غیاث اللغات ). چراخور. چراخوار. گیاه خوار. چراستان . مرعی .چمن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، مراتع : بوم چالندر است مرتع من مار و رنگم در این نقاب و ثغور. مسعودسعد (دیوان ص ١٦٦). خم چنبر دف چو صحرای محشر در او مرتع امن حیوان نماید. خاقانی .
فرهنگ طیفی واژهدان
چراگاه، مرغزار، ینجهزار، چمن، علفزار
واژگان فارسی سره واژهدان
چمنزار، چراگاه