مرتعش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عِ) [ ع. ] (اِفا.) لرزان، لرزنده، دارای ارتعاش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عِ) [ ع. ] (اِفا.) لرزان، لرزنده، دارای ارتعاش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتعش . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) رعشه دار. لرزان . (غیاث اللغات ). لرزنده . (آنندراج ). مرتعد. (یادداشت مرحوم دهخدا). که لرزش و ارتعاش دارد. رجوع به ارتعاش شود : مرتعش را کی پشیمان دیده ای بر چنین جبری تو برچفسیده ای . مولوی . ز آن پشیمانی که لرزانیدیش چون پشیمان نیست مرد مرتعش . مولوی . این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تونامنتعش . مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
رعشهناک، لرزان، لرزنده متزلزل
فرهنگ طیفی واژهدان
دارای نوسان، ضرباندار، تپنده، مواج، آویزان، لرزان، جنبان، جنبنده، متحرک متلاطم درخشنده، سوسوزننده، روشن
طنینانداز، مطنطن، کشیده
واژگان فارسی سره واژهدان
لرزنده، لرزان، جنبان