مرتهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ هَ) [ ع. ] (اِمف.) گروگان، به رهن گرفته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ هَ) [ ع. ] (اِمف.) گروگان، به رهن گرفته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتهن . [ م ُ ت َ هَِ ] (ع ص ) آن که به رهن می گیرد. (از متن اللغة). آخذالرهن . (از اقرب الموارد). گرو گیرنده . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رهن ستاننده . (فرهنگ فارسی معین ). نعت فاعلی است از ارتهان . رجوع به ارتهان شود. ◄ گرودهنده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
مرتهن . [ م ُ ت َ هََ ] (ع ص ) رهن . (متن اللغة). رهین . گروی . (منتهی الارب ). به گرو گرفته شده . مقید. در گرو. گروگان . در بند گرو کرده : ای به همه خوبی و نیکی سزا ای به هوای تو جهان مرتهن . فرخی . ذاکر فضل تو و مرتهن بَرّ تواند چه طرازی به طراز و چه حجازی به حجاز. منوچهری . برد خواهی پیش او ناپروریده شعر خویش کرد خواهی در ملامت عرض خود رامرتهن . منوچهری . بی هنر با مال و با شاهی نباشد نیک بخت با هنر هرگز به محنت درنماند مرتهن . ناصرخسرو. اوباش آفرینش و حشو طبیعت اند کالا به دست حرص و حسد مرتهن نیند. خاقانی . ◄ کسی یا چیزی که وابسته به چیزی یا دربند امری باشد. (فرهنگ فارسی معین ). مقید به امری . (از اقرب الموارد). رجوع به معنی بعدی شود. ◄ مشغول . متعهد. مقید. مقابل رها و فارغ : به آزاد مردی و آزادگی تو کس دیده ای در خور خویشتن از آزادگان هر که او بیشتر به شکر تو دارد زبان مرتهن . فرخی . به فضل تو گویندگان متفق به شکر تو آزادگان مرتهن . فرخی . ز آزادگی نمودن و کردارهای نیک آزادگان به شکر تو گشتند مرتهن . فرخی . سرهنگان سلطان به سوابق او معترف بودند و به شکر او مرتهن . (گلستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
درگرو، رهین، مرهون گروگان