مرث
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرث .[ م َ رَ ] (ع مص ) بردبار گشتن . شکیبا گردیدن . (از منتهی الارب ). صبر و حلم ورزیدن . (از متن اللغة). در برابر دشمنان صبور و حلیم گردیدن . (از اقرب الموارد).
مرث . [ م َ ] (ع مص ) اندرآب آغشتن . (تاج المصادر بیهقی ). نان در آب آغشتن . (زوزنی ). تر نهادن خرما را در آب و جز آن . (ازمنتهی الارب ). در آب خیساندن . ◄ مالیدن و سودن چیزی را در آب تابگدازد. (از منتهی الارب ). مرس . (از اقرب الموارد). چیزی در آب گذاشتن تا بگدازد. (فرهنگ خطی ). مرثه فی الماء؛ انقصه . (متن اللغة). حل کردن دوا را در آب . (از اقرب الموارد). مالیدن و سودن خرما و جز آن را در آب تا بگدازد اجزاء وی و نرم گردد. (ناظم الاطباء). ◄ خاییدن کودک انگشت خویش را. (زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). ◄ مکیدن کودک پستان مادر را. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ مکیدن مهره ماهی گوش را. (از ناظم الاطباء). مرث الودع ؛ مصه، و این کنایه از حماقت است . (از متن اللغة). ◄ زدن . (منتهی الارب ). ضرب .(اقرب الموارد) (متن اللغة). ◄ مهربان نشدن ناقه بر بچه اش به جهت بوی بد عرق آن، گویند: مرثت الناقه الخلة. (از منتهی الارب ). رجوع به ممروثة شود.
مرث . [ م ُ رِث ث ] (ع ص ) رجل مرث ؛ مرد خداوند ریسمان کهنه و رخت کهنه . (ناظم الاطباء). مرد کهنه رسن و کهنه رخت . (آنندراج ) (منتهی الارب ). آن که حبل و ریسمانش کهنه و فرسوده است . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).