مرثیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرثیت . [ م َ ی َ ] (از ع، اِمص ) مرثیة. رثاء. رجوع به مرثیة شود. ◄ (اِمص، اِ) مرثیه . مرده ستائی . عزاداری . شرح محامد و اوصاف مرده : نه سپهر از برای مرثیتش ده زبان چون درخت گندم شد. خاقانی . به مرثیت و ندبت در مصیبت خداوندفضل و احسان به انشاء و انشاد اشعاری چند عذب البیان و رطب اللسان شدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥٥). ◄ رثا و شعری که در شرح محامد متوفی گویند. چکامه ای که در عزای از دست رفته ای سرایند. رجوع به مرثیه گفتن شود : مرثیت های او نگر دل خاک بر زبان گیاه می گوید. خاقانی . - مرثیت ساختن ؛ مرثیه سرودن . مرثیه گفتن . در عزای کسی شعر سرودن و بر مرگ او تأسف خوردن و محاسن وی بر شمردن . - مرثیت گفتن ؛ مرثیه ساختن . مرثیه گفتن . اوصاف و محامد مرده را بر شعر آوردن . در عزای کسی شعر گفتن : او مهتری بود از جهودان که مرثیت کشتگان بدر همی گفت . (مجمل التواریخ و القصص، فرهنگ فارسی معین ). کرم مُرد پس مرثیت گویم او را ندارم به مدحت دل اختراعی . خاقانی . - مرثیت خواندن ؛ مرثیه خواندن . در عزای کسی شعر مراثی خواندن .