مرخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرخم . [ م ُ رَخ ْ خ ِ ] (ع ص ) نرم کننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ترخیم . رجوع به ترخیم شود. ◄ سخن گوی خوش نما. (ناظم الاطباء). ◄ سنگ تراش . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی آخر مُرَخِّم شود.
مرخم . [ م ُ رَخ ْ خ َ ] (ع ص ) دم بریده . (از اقرب الموارد). نعت مفعولی است از ترخیم . رجوع به ترخیم شود. ◄ در دستور زبان، کلمه ٔ مرخم آن است که حرفی یا حروفی از آخر آن بیندازند و دنباله ٔ آن را قطع کنند، مانند رفت و آمد که مرخم رفتن و آمدن است . - اسم فاعل مرخم ؛ اسم فاعلی که علامت فاعلی یعنی «نده » از آخر آن افتاده باشد و این در موردی اتفاق میافتد که اسم فاعل با کلمه ٔ دیگری ترکیب شود و اسم فاعل مرکب سازد، مانند بادیه پیما و راهرو و دلنشین و دلگداز و پاکباز که به ترتیب صورت مرخم این ترکیبات است : بادیه پیماینده، راهرونده، دلنشیننده، دلگدازنده، پاکبازنده . - اسم مفعول مرخم ؛اسم مفعول معمولاً مرکبی است که یک حرف «ه » یا دو حرف «ده » یا سه حرف «یده » از آخر آن افتاده باشد، مانند سایه پرورد، خانه سوز، ورشکست که به ترتیب صورت مرخم این کلماتند: سایه پرورده، خانه سوزیده، ورشکسته . - مصدر مرخم ؛ کلمه ای را گویند که «ن » علامت مصدر از آخر آن افتاده باشد و معنی مصدر را افاده کند، مانند: دررفت (راه دررفت )، آمد و شد (راه آمد و شد)، خورد (بیش از این نتوان خورد)، که صورت مرخم این مصادر است : دررفتن، آمدن و شدن و خوردن . - منادای مرخم ؛ در عربی کلمه ٔ منادی را که حرف آخر آن انداخته شده باشد بجهت تخفیف منادای مرخم گویند. (از غیاث اللغات ). مانند: یا «حار حمدان » که صورت مرخم یا حارث حمدان است . ◄ نرم گردانیده شده . (غیاث اللغات ). نرم شده . نازک و رقیق و لین شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). نعت مفعولی است از ترخیم . رجوع به ترخیم شود. ◄ جائی که با رخام یعنی سنگ مرمر فرش کرده باشند. با مرمر فرش کرده : و بیشتر سراها و خانه های مردم مرخم است . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو ص ٤٨).
مرخم . [ م ُ خ ِ ] (ع ص ) ماکیان بیضه در زیر بال گرفته . (منتهی الارب ). راخم . مرخمة. (متن اللغة). نعت فاعلی است از ارخام . رجوع به ارخام شود.