مردری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردری . [ م ُ دَ ] (اِ مرکب ) مرده ریگ . میراث . ترکه . ماترک . رجوع به مرده ریگ شود : وز آن مردری تاج شاهنشهی ترا شد سر از جنگ جستن تهی . فردوسی . بپرهیز از این گنج آراسته وزین مردری تاج و این خواسته . فردوسی . گر آن مردری کاویانی درفش بیابی شود روز ایشان بنفش . فردوسی . چو پیش آمدش روزگار بهی از او مردری ماند تخت مهی . فردوسی . برفت و جهان مردری ماند از اوی نگر تا که را نزد او آبروی . فردوسی . نماند و جهان مردری ماند از وی شد آن رنج و آسانی و رنگ و بوی . فردوسی . بماند این همه مال ازاو مردری اگر ناصری بود اگر قادری . حکیم زجاجی . ◄ (ص مرکب ) پست و فرومایه که کار از آن برنیاید. (از زفان گویا). وامانده . ◄ کهنه و فرسوده به سبب میراث بودن : بود در مردری گریبانش دو درم بهر جامه و نانش . سنائی .