مردع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردع . [ م ِ دَ] (ع ص ) تیر پیکان فتاده . (منتهی الارب ) (از متن اللغة). ردیع. (اقرب الموارد). ◄ تیر تنگ سوفار. (منتهی الارب ). تیری که در قسمت فوقانیش در سوفارش تنگی باشد و آن را بکوبند تا گشادتر گردد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ آن که بی نیل مقصودبازگردد از جائی . (منتهی الارب ). آنکه در پی حاجتی رود و خائب و نومید برگردد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ کشتیبان کاهل . (منتهی الارب ). ملاح کسلان . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ کوتاه بالا. (منتهی الارب ). قصیر. (متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ آن که بر وی اثری از بوی خوش باشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).
مردع . [ م ُ رَدْدَ ] (ع ص ) قمیص مردع ؛ آن که در وی اثر بوی خوش باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از متن اللغة).