مردمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردمک . [ م َ دُ م َ ] (اِ مصغر) تصغیر مردم است که شخص واحد باشد از آدمی . (برهان قاطع). مردم خرد.رجوع به مردم شود. ◄ سیاهی کوچک که در میان سیاهی چشم باشد و مردمک آن را بدین سبب گویند که صورتی کوچک به شکل آدمی در آن می نماید و از این جهت در عربی انسان العین گویند. (غیاث اللغات ). مردمک چشم . مردمک دیده . مردم چشم . مردم دیده . مردم . انسان العین . ذباب العین . صبی العین . لعبت عین . ذباب . مردمه . کیک . کاک . به به . ببک . نی نی . ناظر. تخم چشم . (یادداشت مؤلف ). سوراخ وسط عینیه چشم که قطر آن در انسان بین ٣ تا ٦ میلی متر است . مردمک ممکن است گشاد یا تنگ گردد و مقدار نوری که باید در چشم داخل شود بدین وسیله تنظیم می گردد. (از فرهنگ فارسی معین ) : مردمش چون مردمک دیدند خرد در بزرگی مردمک کس ره نبرد. مولوی . فرع دید آمد عمل بی هیچ شک پس نباشد مردم الا مردمک . مولوی . - مردمک بصر ؛ مردم دیده : بس مهر که از خیال رویت بر مردمک بصر نهادم . عطار. - مردمک چشم ؛ مردم چشم : بر گونه سیاهی چشم است غژم او هم بر مثال مردمک چشم ازو تکس . بهرامی . زنهار قدم به خاک آهسته نهی کان مردمک چشم نگاری بوده ست . خیام . چون هر دو میم مردمه در چشم کاتبان کور است هردو مردمک چشم آدمی . خاقانی . اگر به گوش من از مردمی دمی برسد به مژده مردمک چشم بخشمش عمدا. خاقانی . مردمک چشم ساز نعل پی صوفیان دانه ٔ دل کن نثار بر سراصحابنا. خاقانی . تا رخ و موی ترا در نرسد چشم بد مردمک چشم ها جمله سپند تو باد. عطار. - مردمک دیده ؛ مردم چشم : از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را. خواجه عبداﷲ انصاری . از مردمی تست که خاک قدمت راست بر مردمک دیده ٔ احرار تقدم . سوزنی . سدی از ظلمت در پیش مردمک دیده کشیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨٩). رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست . سعدی .