مرده دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرده دل . [ م ُ دَ / دِ دِ ] (ص مرکب ) دل افسرده . افسرده خاطر. ملول .دل مرده . بی نشاط. بی شور و شوق و هیجان . سرددل . که فاقد وجد و حال و ذوق است . مقابل زنده دل : بی اویتیم و مرده دلند اقربای او کو آدم قبایل و عیسای دوده بود. خاقانی . گر چه بسی بردمید مرده دلان را به زور همدم عیسی شود جز به دم سوسمار. خاقانی . بر مرده دلان به صور آهی این دخمه ٔ باستان شکستم . خاقانی . در تن هر مرده دل عیساصفت از تلطف تازه جانی کرده ای . (از لباب الالباب ). اگر برنخیزد به آن مرده دل که خسبد از او خلق افسرده دل . سعدی . طبیب راه نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی . حافظ.