مرده ریگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرده ریگ . [ م ُ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) میراث . آنچه از مرده باز ماند. باز مانده . وامانده . تراث . ارثیه . ترکه . متروکات . مرده ری : گنج زری که چو خسبی زیر ریگ با تو باشد آن نماند مرده ریگ . مولوی . از خراج ار جمع آری زر چو ریگ آخر آن از تو بماند مرده ریگ . مولوی . گر بود داد خسان افزون ز ریگ تو بمیری و آن بماند مرده ریگ . مولوی . فردا شنیده ای که بود داغ سیم و زر خود وقت مرگ می نهد این مرده ریگ داغ . سعدی . ◄ ارث . ◄ (ص مرکب ) چیزهای زبون و سقط و کم بها. (انجمن آرا). ناچیز. فرومایه . وامانده . (غیاث اللغات ). دشنام گونه ای با مفهومی نزدیک به بی صاحب . مانده . وامانده . زشت . منفور. مکروه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ماند چون پای مرده اندر ریگ آن سر مرده ریگش اندر دیگ . سنائی . گفتم کلید حجره به من ده تو برنشین این مرده ریگ را تو به آهستگی بیار. سنائی . به خدمت آمدم دی بامدادان نبودی در وثاق مرده ریگت . کمال اسماعیل . ای بسا که زین بلای مرده ریگ گشته است اندرجهان او خرده ریگ . مولوی . کان تف خورشید شهوت برزند و آن خفاش مرده ریگت پر زند. مولوی . تیر قهر خویش بر پرش زنم پر وبال مرده ریگش بشکنم . مولوی . بخدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی . (عبید زاکانی ). ◄ سفله . پست : برای باده دهد دین به باد چتوان کرد که زندگانی این مرده ریگ با طرب است . خاقانی . ذکر موسی بهر روپوش است لیک نور موسی نقد تست ای مرده ریگ . مولوی . ◄ شخص سست و فرومایه کار و بیکار و هیچکاره . که از او کاری بر نیاید. (برهان قاطع). رجوع به معنی قبلی شود.