مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرد. [ م َ ] (ع اِ) میوه ٔ اراک تازه و تر یا میوه ٔ رسیده ٔاراک . (از منتهی الارب ). میوه ٔ تازه و شاداب درخت اراک یا میوه ٔ نضیج و رسیده ٔ آن . واحد آن مردة است . (ازمتن اللغة). میوه ٔ تازه درخت اراک . (غیاث اللغات ).
مرد. [ م َ ] (اِ) انسان نرینه . آدمیزاد نر. جنس نر از انسان . نوع نر از آدمی . مقابل زن که نوع ماده است . (ناظم الاطباء) : مردیش مردمیش را بفریفت مرد بود از دم زنان نشگیفت . نظامی . ◄ انسان نرینه ٔ به حد بلوغ رسیده . که بالغ شده است و زن کرده است . مقابل پسر بچه و پسر : و از همه ٔ این ناحیت مردان و کنیزکان و غلامان آراسته ببازار آید. (حدود العالم ). بنده ٔ مراد دل نبود مردم مردان مگوی مرد و صبا یارا. ناصرخسرو. طفلی هنوز بسته ٔ گهواره ٔ فنا مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا. خاقانی . ◄ شوی . شوهر. زوج . حلیل : بسان زنان مرد باید ترا کجا مرد دانا ستاید ترا. فردوسی . ترا خود همی مرد باید چو زن میان یلان لاف مردی مزن . فردوسی . ◄ (ص ) شجاع . دلیر. دلاور. مبارز. هنری . اهل ننگ و نبرد. غیور. بی باک و نترس، مقابل نامرد به معنی جبون و ترسو و بی غیرت : حاتم طائی توئی اندرسخا رستم دستان توئی اندرنبرد نی که حاتم نیست با جود تو راد نی که رستم نیست در جنگ تو مرد. رودکی . چنین گفت موبد که ای نیکبخت گرامی به مردان بود تاج و تخت . فردوسی . ز ترکان سواری بیامد چو گرد خروشید کای نامداران مرد. فردوسی . خروشید کای نامداران مرد کدام از شما آید اندرنبرد. فردوسی . سیستان خانه ٔ مردان جهان است و بدوست شرف خانه ٔ مردان جهان تا محشر. فرخی . پسر دیگر خوارزمشاه مردتر از هارون بود. (تاریخ بیهقی ص ٣١٦). هم نام دارد و هم مردم و مال و هم به تن خویش مرداست . (تاریخ بیهقی ص ٤٠٠). هر که او مرد بود باک ندارد ز غمی هر که او شیر بود مست نگرددز بتی . سنائی . اندرین ره که راه مردان است هر که خود را شناخت مرد آن است . سنائی . مرگ اگر مرد است آید پیش من تاکشم خوش در کنارش تنگ تنگ . مولوی (کلیات شمس ج ٣ ص ١٤٢). بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدار مردان چه جای خاک که در خون تپیده اند. سعدی . گر من از سنگ ملامت رو بگردانم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را. سعدی . در کژاغندمرد باید بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود. سعدی . مگو مرد، صد کشتم اندر نبرد یکی زنده کن تات خوانند مرد. امیرخسرو. مردان عنان به دست توکل نداده اند تو سست عزم در گرو استخاره ای . صائب . ◄ راد. بزرگوار. باشخصیت . آدم حسابی . مقابل نامرد به معنی ناکس و ناقابل و سفله : از صد هزار دوست یکی دوست دوست نه وز صد هزار مرد یکی مرد مرد نی . شاکر بخاری . زدن مرد را تیغ بر تارخویش به از بازگشتن ز گفتار خویش . بوشکور. مرد باید که کند سعی در این باب همی تا خداوند پدیدار کندتان سببی . منوچهری . خردمند آن کسی را مرد خواند که راز خود نهفتن می تواند. فخرالدین اسعد. مرد آن است که پس از مرگش نامش زنده بماند. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٢). هرون همه ٔ راه می گفت : مرد این است، و پس از آن حدیث پسر سمک بسیار یاد کردی . (تاریخ بیهقی ص ٥٢٦). صد و اند ساله یکی مرد غرچه چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی . ابوالطیب مصعبی (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٤ چ ادیب ). طمع آرد به مردان رنگ زردی طمعرا سر ببر گر مرد مردی . ناصرخسرو. خوب سخن جوی چه جوئی ز مرد نیکوی و فربهی و لاغری . ناصرخسرو. هر که نداند که کدام است مرد همچو ستوران زدر رحمت است . ناصرخسرو. هر کو ز مراد کم کند مرد شود کم کن الف مراد تا مرد شوی . خواجه عبداﷲ انصاری . اندر این ره که راه مردان است هر که خود را شناخت مرد آن است . سنائی . مرد باید که عیب خود بیند. سنائی . هر که بی باکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست . عطار. کار مردان تحمل است و قرار من کیم خاک پای مردانم . سعدی . روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه در دست مپیچ . سعدی . تو بر روی دریا قدم چون زنی چومردان که بر خشک تردامنی . سعدی . ترا که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم . سعدی . مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق بهتر ز جامه ای که در او هیچ مرد نیست . سعدی . عاشق بی طلب چه گرد کند مرد باید که کار مرد کند. اوحدی . گر بر سر نفس خود امیری مردی بر کور و کر ار نکته نگیری مردی مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری مردی . پوریای ولی . ◄ (اِ)سپاه . لشکر. (یادداشت مرحوم دهخدا) : ز دریا به دریا همه مرد بود رخ ماه و خورشید پرگرد بود. فردوسی . مرد شارستان با امیر ابوالفضل فرود آمد و سپاه مودود به هزیمت برفت . (تاریخ سیستان ص ٣٦٨). تا آخرالامر تاج الدین بشد، مرد اوق و سیستان بیشتر بروی گشتند و بیشتر سالاران بروی گشتند. (تاریخ سیستان ص ٣٩٠). ◄ سپاهی . لشکری . مرد جنگی : و این ناحیت را مقداربیست هزار مرد است که با ملکشان بر نشینند. (حدود العالم ). مر او را ز صدگونه خوبی و ناز فرستاد نزدیک صد مرد باز. اسدی . سپه سالاری بود که به مبارزی او را با هزار مرد برابر نهاده بودند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٢). و بندویه با چند بزرگان دیگر به وی پیوستند با چهل هزار مرد. (فارسنامه ابن بلخی ص ١٠٢).و اکنون استخر دیهکی است که در آنجا صد مرد باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢٧). مگو مرد صد کشتم اندر نبرد یکی زنده کن تات خوانند مرد. امیرخسرو. ◄ فرستاده . چاکر. نوکر که در تداول امروز آدم گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا). گماشته . قاصد. مأمور : سبک مرد بهرام را پیش خواند وز آن نامدارانش برتر نشاند. فردوسی . چو بشنید این سخن مرد شهنشاه ندید از دوستی رنگی در آن ماه . فخرالدین اسعد. چون از شهرتون برفتیم آن مرد گیلکی [ یعنی رکاب دار امیر گیلکی ] مرا حکایت کرد. (سفرنامه چ ٣ دبیرسیاقی ص ١٧٠). ◄ توسعاً، شخص . فرد. کس . انسان . آدمی . آدمیزاد : چاه دم گیر و بیابان و سموم تیغ آهخته سوی مرد نوان . خسروانی . به شاه راه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندرسخت . کسائی . بسان زنان مرد باید ترا کجا مرد دانا ستاید ترا. فردوسی . بوالقاسم کثیر و بوسهل زوزنی گفتند بونصر نه از آن مردان باشد که چنین کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١٠). اگر این مرد به این هنر نبودی کی زهره داشتی متنبی که وی را چنین سخن گفتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٢). من نه از آن مردانم که به هزیمت شوم . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٠). و لکن این نمط که از تخت ملوک به تخت ملوک باید نبشت دیگر است و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد. (تاریخ بیهقی ). و آنکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مردچو بر زر نکند کار. ناصرخسرو. که پدید است در جهان باری کار هر مرد و مرد هر کاری . سنائی . چون مرد دانا و توانا باشد مباشرت کاربزرگ ... او را رنجور نگرداند. (کلیله و دمنه ). مرد ز بیدولتی افتد به خاک دولتیان را به جهان در چه باک . نظامی . مرد کز صید ناصبور افتد تیر او از نشانه دور افتد. نظامی . ای بسا دردها که بر مرد است همه جانداروئی در آن درد است . نظامی . ز آتش تنها نه که از گرم و سرد راستی مردبود درع مرد. نظامی . نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چون که در نورش نظر انداخت مرد. مولوی . گرمتر شد مرد ز آن منعش که کرد گرمتر گردد همی از منع مرد. مولوی . توان شناخت به یکروز در شمایل مرد که تا کجاش رسیده ست پایگاه علوم . سعدی . مزاجت تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد. سعدی . که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست . سعدی . ◄ او. مشارالیه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : به موبد چنین گفت هرمز که مرد [ بهرام ] دل شیر دارد به روز نبرد. فردوسی . و آخر چون کار به آخر رسید چشم بد بدو خورد که محمودیان از حیله نمی آسودند تا مرد را بیفکندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٨). و بد گمانی مرد زیادت گردید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨٧). و آخرش آن آمد که عمل بست بدو دادند که مرد از بست بود و در آن شغل فرمان یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٤). گرمتر شد مرد زان منعش که کرد. مولوی . ◄ (ص ) اهل . درخور. شایسته . دارای اهلیت : ترا پیشه دام است بر آبگیر نه مرد سنانی نه کوپال و تیر. فردوسی . بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که با بند و دستان نیم . فردوسی . مرد جنگ است چو پیش آید جنگ مرد کار است چو پیش آید کار. فرخی . ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم خوشا که شراب است و کباب است و رباب است . منوچهری . من همانا که نیستم سره مرد چون نیم مرد رود و مجلس و کاس . ناصرخسرو. شرط است که چون مرد ره درد شوی خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی . خواجه عبداﷲ انصاری . تا گنجه را ز خاک براهیم کعبه ای است مردان کعبه گنجه نشینی گزیده اند. خاقانی . تخت بلقیس جای دیوان نیست مرد آن تخت جز سلیمان نیست . نظامی . همچو گوئی بود سرگردان مدام هرکه خود را مرد این میدان نمود. عطار. سعدی تو نه مرد خانقاهی من چون تو قلندری ندیدم . سعدی . من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم . سعدی . ترا که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم . سعدی . اگر مرد لهو است و بازی و لاغ قویتر شود دیوش اندردماغ . سعدی . بارت بکشم که مرد معنی درباخت سر و سپر نینداخت . سعدی . ما مرد زهد وتوبه و طامات نیستیم با ما به جام باده ٔ صافی خطاب کن . حافظ. ◄ صاحب . دارا. دارنده : خردمند گوید که مرد خرد به هنگام خویش اندرون بنگرد. بوشکور. نه آزار دارم ز کار سپاه نه اندر شما هست مرد گناه . فردوسی . چه درویش باشی چه مرد درم . چه افزون بود زندگانی چه کم . فردوسی . چه گفت آن هنرمند مرد خرد که دانا ز گفتار او برخورد. فردوسی . ◄ (اِ) مأمور. گماشته بر کاری . منصوب به امری . (یادداشت مرحوم دهخدا) : آمد این شبدیز با مرد خراج در بجنبانید با بانگ و تلاج . طیان . ◄ حریف . هماورد. - مرد کسی یا کاری بودن ؛ حریف او بودن . از عهده ٔ آن برآمدن : همی راند نستوه دل پر ز درد نبد مرد بهرام روز نبرد. فردوسی . عقل نبود مرد این بار گران نیست بازویش حریف این کمان . (از آنندراج ). گفت شاها بدان و آگاه باش که زنگیان بی عقل باشند و لند مرد این کار نبود. (اسکندرنامه ٔ خطی ). گفت آمده ام تا جالوت را بکشم گفتند کودکی مکن تو چه مرد وی باشی . (قصص الانبیاء ص ١٤٨). که پدید است درجهان باری کار هر مرد و مرد هر کاری . سنائی . اگر مرد عشقی ره خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر. سعدی . دل من نه مردآن است که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی . سعدی . سینه ٔ تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست تن مسکینم . حافظ. نه مرد صدمه ٔ عشقی ز سرحد هوس بگذر هوای سیر دریا داری از ساحل تماشا کن . کلیم (آنندراج ). - مردان راه ؛ سالکان طریق حق : چنین نقل دادم ز مردان راه گدایان منعم فقیران شاه . سعدی . شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان هم نکردند تنگ . سعدی (کلیات چ فروغی ص ٥٥). - مردان مرد ؛ شجاعان . دلیران : یلان را بباشد همه روی زرد همه لرزه افتد به مردان مرد. دقیقی . برادرش را خواند فرشیدورد سپاهی برون کرد مردان مرد. دقیقی . ببینی کنون کار مردان مرد کزین پس نجوئی به ایران نبرد. فردوسی . به فرجام گفتی ز مردان مرد تنی چند بگزین ز بهر نبرد. فردوسی . بسی رنج بردند مردان مرد که زین باره ٔ دژ برآرند گرد. فردوسی . سلیح است و گنج است و مردان مرد کز آتش به خنجر برآرند گرد. فردوسی . همه گرزداران و مردان مرد همه شیرمردان روز نبرد. فردوسی . و سیومرد را گفتندی بدان روزگار و سیستان بدان گویند که همیشه آنجا مردان مرد باشند. (تاریخ سیستان ). سپاه است و ساز است و مردان مرد دگر کار بخت است و روز نبرد. اسدی . پر از چیز و انبوه مردان مرد سپاهی و شهر یلان نبرد. اسدی . زنانند در پیش مردان مرد بود اسبشان گاو روز نبرد. اسدی . سران خلخ و مردان مرد و شیردلان نهاده گوش به فرمان او به جان و به مال . سوزنی . روارو برآمد ز راه نبرد هزاهز در آمد به مردان مرد. نظامی . دگر زورمندی که روز نبرد نپیچد عنان را ز مردان مرد. نظامی . ز بس کشته بر کشته مردان مرد شده راه بر بسته بر رهنورد. نظامی . و گفت یگانگی او بسیار مردان مرد را عاجز گرداند. (تذکرةالاولیاء). کارآمد حصه ٔ مردان مرد حصه ٔ ما گفت آمد اینت درد. عطار. به اسبان تازی و مردان مرد بر آر از نهاد بداندیش گرد. سعدی . - مرد ایزد ؛ مرد خدا : همان مرد ایزد ندارد به رنج اگر چند گردد پراکنده گنج . فردوسی . گرد پاکی گر نگردی گرد خاکی هم مگرد مرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش . سنائی . - مرد جنگی ؛ جنگاور. جنگجو : برادر خویشتن را... با شست هزار مرد جنگی به مدد او فرستاد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). سیاهی لشکر نیاید به کار یکی مرد جنگی به از صد هزار. سعدی . - مرد خدا ؛ مرد حق : نیم نانی گر خورد مرد خدای بذل درویشان کند نیمی دگر. سعدی . مرد خدا به مغرب و مشرق غریب نیست هر جا که میرود همه ملک خدای اوست . سعدی . بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای . سعدی (کلیات، بوستان چ فروغی ص ٢٣٤). - مرد دنیا ؛ دنیاپرست . - مرد دین ؛ دیندار : هر آنکس که بر دادگر شهریار گشاید زبان مرد دینش مدار. فردوسی . - مرد راه ؛ مرد ره . سالک راه حقیقت : یکی گفتش ای مرد راه خدای . سعدی . - مرد ره چیزی شدن ؛ در سلوک آمدن : شرط است که چون مرد ره درد شوی خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی . خواجه عبداﷲ انصاری . - مرد کار ؛ کاردان . لایق . کاری : مداخل و مخارج آن نواحی به مردان کار و حافظان هشیار سپرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٣). - ◄ جنگی . مرد جنگ : بفرمود که بر سبیل معاونت پانصد نفر از مردان کار روی بدیشان نهند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - مرد لاف ؛ لاف زن : سخن سنج بیرنج اگر مرد لاف نبیند زکردار او جز گزاف . فردوسی . - مرد مرد ؛ سخت شجاع . بغایت دلیر : به پیش آیدم زود نیزه به دست که در پیشتان مرد مرد آمده ست . دقیقی . و عمروبن شان العاری مردی مرد و معروف بود. (تاریخ سیستان ). و مردی مرد باید تا آنجا بگذرد. (تاریخ سیستان ). - ◄ سخت با مروت . (یادداشت مرحوم دهخدا) : طمع آرد به مردان رنگ زردی طمع را سر ببر گر مرد مردی . ناصرخسرو. - مرد میدان ؛ مبارز. همنبرد. حریف . کنایه از حریف و مقابل . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). هماورد. حریف جنگ : پیش هفتاد صنف بدعت در سپه آرای و مرد میدان است . سوزنی . به انگیزش از آسمان کم نبود صبا مرد میدان او هم نبود. نظامی . چنین که جام می لعل اوست مردافکن در این زمانه کسی نیست مردمیدانش . سلمان . - مردنژاد ؛ اصیل . نجیب : دگر آنکه لشکر بدارد به داد بداند فزونی مرد نژاد. فردوسی . به دست خردمند مرد نژاد نماند جزاز حسرت و سرد باد. فردوسی . جهان راست کردم به شمشیر داد نگه داشتم ارج مرد نژاد. فردوسی . - امثال : دزد باش و مرد باش . روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم . گر به دولت برسی مست نگردی مردی . مرد آن است که لب بندد و بازو بگشاید . مرد چون میرد نامرد پای گیرد . مرد را کار و کار را مردان . وقت خشم و وقت شهوت مرد کو . هر مردی را کاری . یا مرد باش یا در قدم مردان باش . (ازامثال و حکم دهخدا).
مرد.[ م ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اَمْرَد. رجوع به أمرد شود.