مرزدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزدار. [ م َ ] (نف مرکب ) مرزبان . حاکم . حکمران مناطق مرزی . سرحددار. توسعاً. سرکرده و سردار. رجوع به مرزبان شود : سوی مرزدارانش نامه نوشت که خاقان ره راد مردی بهشت . دقیقی . به درگاه خسرو نهادند روی همه مرزداران به فرمان اوی . دقیقی . چو از مرزداران و از لشکرش بداند که رنج است بر کشورش . فردوسی . بیامد ز کاخ همایون همای خود و مرزداران پاکیزه رای . فخرالدین اسعد. به هر شهری شد از وی شهریاری به هر مرزی شد از وی مرزداری . فخرالدین اسعد. ز هر شهری بیامد شهریاری ز هر مرزی بیامد مرزداری . فخرالدین اسعد. سپاه سپیجاب و فرغانه را دگر مرزداران فرزانه را. نظامی . ◄ کسانی که برای نگاهداری سرحد کشورند. (لغات فرهنگستان ). مأمور مرزداری . رجوع به مرزداری و مرزبانی شود. ◄ دهقان : خود و مرزداران بکوشید سخت نشاندند هر جای چندین درخت . فردوسی .