مرزوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزوق . [ م َ ] (ع ص ) روزی داده شده . روزی یافته . روزی مند. مطعم . روزی خوار. نعت مفعولی است از رزق . مقابل رازق . رجوع به رزق شود. ◄ بابخت . (از منتهی الارب ). مجدود. مبخوت . (متن اللغة). بخت ور. بختیار. متمتع. بهره مند. بانصیب : همه از او مرزوق و محظوظ. (چهارمقاله نظامی ). - مرزوق گرداندن ؛ بهره ور ساختن . متمتع کردن : گرم مرزوق گردانی به خدمت همان گویم که اعشی گفت و دعبل . منوچهری . - مرزوق الحظ ؛ صاحب نصیب . کامیار : هرکه مرزوق الحظ و مسعودالجد باشد فر یزدانی و سعود آسمانی بدو نازل گردد. (سندبادنامه ص ٣٣٧).