مرصاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرصاد. [ م ِ ] (ع اِ) راه . (منتهی الارب ). طریق . (اقرب الموارد). راه فراخ . (دهار) (غیاث ) (ترجمان القرآن جرجانی ). مَرصَد. ج، مَراصید. (لاروس عربی ) (المنجد). ◄ راهی که در او نگاهبان باشد. (دهار). دیده گاه . دیده گه . رصدگاه . (یادداشت مرحوم دهخدا). جای دیده بان . گذرگاه . راه نظرگاه . جایی که ملاحظ و مراقب کسی باشند : ان ربک لبالمرصاد. (قرآن ١٤/٨٩)؛ همانا خدای تو در گذرگاهست . کی رسد جاسوس را آنجا قدم که بود مرصاد و دربند قدم . مولوی . راند دیوان را حق از مرصاد خویش عقل جزوی را ز استبدادخویش . مولوی . زانکه بر مرصاد حق اندر کمین می دهد پاداش پیش از یوم دین . مولوی . ◄ سر راه . (دهار). جایی که در آن انتظار دشمن کنند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از دهار). کمینگاه : ان جهنم کانت مرصاداً. (قرآن ٢١/٧٨)؛ همانا جهنم کمینگاهی است .