مرصع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرصع. [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ارصاع . رجوع به ارصاع شود. ◄ خرمابن بچه دار. ج، مراصع. (منتهی الارب ). نخل که آن را «رصع» باشد.ج، مراصیع. (از اقرب الموارد). و رجوع به رصع شود.
مرصع. [ م ُ رَص ْ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ترصیع. منظم کننده و ترتیب دهنده . (ناظم الاطباء). ترصیعکننده . جواهر درنشاننده . آن که در تاج و جز آن دُرّ و جواهرات و سنگهای قیمتی نصب می کند. گوهرآما. رجوع به ترصیع شود.
مرصع.[ م ُ رَص ْ ص َ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از ترصیع. درنشانده . دانه نشان . رجوع به ترصیع شود : و منبرهای بدیعالعمل مرصع بالعاج والابنوس . (ابن بطوطه ). ◄ مرصع به جواهر. آنچه که در آن جواهرات به زر نشانده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). درنشانده به جواهر. (ناظم الاطباء). جواهرنشان . گوهرنشان . گوهرنگار.به گوهر آژده . گوهرها نشانده . دانه نشان . محلی به جواهر. گوهرآمود. گوهر درنشانده : کلاه چهارپرزر بر سرش نهاده مرصع به جواهر. (تاریخ بیهقی ص ٥٣٥). و خلعت بپوشانید از زر و طوق زرین مرصع به جواهر به گردن وی افکند. (تاریخ بیهقی ص ٤١٤). به دشت شابهار آمد [ مسعود ] با تکلفی سخت عظیم ... چنانکه سی اسب با ستامهای مرصع به جواهر و پیروزه و یشم . (تاریخ بیهقی ص ٢٨٢). و چند تن آن بودند که با کمرهایی بودند مرصع. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٠). امیر [ مسعود ] فرمود تا کمر شکاری آوردند مرصع به جواهر. (تاریخ بیهقی ص ١٣٩). و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود. (تاریخ بیهقی ص ٢١٧). و کرسی زر مرصع به جواهر بنهادند و بهرام بر آن کرسی نشست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٦). ستام زر و مرصع به گوهر الوان که چرخ پیر نداند همیش کردبها. مسعودسعد. صحن آن مرصع به زمرد و مینا. (کلیله و دمنه ). فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع موسی و کلیم اﷲ و چوبی و شبانی . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٧٥١). گلشن ترا نشیمن سلطان نوبهار چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود. خاقانی . از این زبان در افشان چو دفتر اعشی مرصع است به گوهر هزار طومارم . خاقانی . هزار اسب مرصع گوش تا دم همه زرین ستام و آهنین سم . نظامی . مرصع پیکری در نیمه ٔ دوش کلاه خسروی بر گوشه ٔ گوش . نظامی . که برقعیست مرصع به لعل و مروارید فروگذاشته بر روی شاهد جماش . سعدی . بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات . سعدی . این دلق موسی است مرقع وآن ریش فرعون مرصع. (گلستان سعدی ). - تاج مرصع ؛ تاج درنشانده به جواهر. (ناظم الاطباء) : داد از کسی مخواه که تاج مرصعش یاقوت پاره از جگر دادخواه یافت . (از صحاح الفرس ). تاج مرصع به جواهر و طوق و یاره ٔ مرصع همه پیش بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٨). ای تاج کز جواهر دانش مرصعی بر فرق دین سید شاه بنی نزار. سوزنی (دیوان ص ٨١). - سیف مرصع ؛ شمشیر مرصع، شمشیر درنشانده به جواهر. شمشیری که دسته و نیام آن جواهرنشان باشد. (ناظم الاطباء) : امیر [ مسعود ] فرمود تا دو قبای خاص آوردند هر دو بزر و دو شمشیر حمایل مرصع به جواهر. (تاریخ بیهقی ص ٢٢٣). - فرس مرصعالثنن ؛ اسبی که «ثنن » و مویهای تند پاشنه ٔ وی در هم باشد. (از ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). - قلم مرصع ؛ یا خط مرصع، قسمی از خط عربی . (ابن الندیم ). نوعی از خطوط قدیم که به عهد مأمون می نوشتند. - مرصع به الماس ؛ الماس نشان . الماس نشانده . - مرصع فسار ؛ بادهانه و سر افسار جواهرنشان : تکاور ده اسب مرصع فسار همه زیر هرای گوهرنگار. نظامی (شرفنامه ص ٣٤٠). - مرصع کردن ؛ جواهرنشان کردن : همچو فرعون مرصع کرده ریش برتر از موسی پریده از خریش . مولوی . ◄ نظم و نثری که الفاظش با مقابل خود هم وزن و هم سجع باشند. (غیاث ) (آنندراج ). کلام بخش بخش شده که هر کلمه با مقابل خود دروزن و روی یکسان بود.