مرعوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرعوب . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از رعب . رجوع به رعب شود. ترسانیده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ترسانیده شده . (غیاث ). ترسیده . هراسیده . ترسانده شده . ترسان . بیم زده . مذعور. بیم کرده شده . بیم داده شده . بیمناک : رعیت بلدان ازمکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . (گلستان ). - مرعوب ساختن ؛ ترساندن . بیم زده کردن . مذعور ساختن . مرعوب کردن . پر بیم کردن .بیم دادن . - مرعوب شدن ؛ ترسیدن . بیم زده شدن . مذعور گشتن . پر بیم گشتن .بیمناک گشتن . - مرعوب کردن ؛ مرعوب ساختن . ترساندن . بیم زده کردن . بیم دادن .