مرغک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرغک . [ م ُ غ َ ] (اِ مصغر) مصغر مرغ . تصغیر مرغ . مرغ کوچک . مرغ خرد. وگاه از آن خردی و حقارت مرغ اراده شود : کلکش چو مرغیست دودیده پر آب مشک وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ و تیر. عسجدی . بر سر هر شاخساری مرغکی است بر زبان هر یکی بسم اللهی . منوچهری . پرنده مرغکان گستاخ گستاخ شمایل بر شمایل شاخ بر شاخ . نظامی . به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جان موری مرغکی راه . نظامی . همه شهر مانده در ایشان شگفت که چون شاید آن مرغکان را گرفت . نظامی . به هر گوشه دو مرغک گوش بر گوش زده بر گل صلای نوش بر نوش . نظامی . کنون که مرغک پر کنده ای شدم جز تو که سازد از پس تو وجه آب و دانه ٔ من . سیف اسفرنگ . جدجد؛ مرغکی است مشابه به ملخ . (منتهی الارب ). کُزَم ؛ مرغکی که به عصفور ماند. (منتهی الارب ). - مرغک دانا ؛ کنایه است از طوطی .(برهان ) (از انجمن آرا) : کنایه از قلم تست مرغک دانا عبارت از سخن تست گنج بادآور. کمال اسماعیل . - امثال : طعمه ٔ هر مرغکی انجیر نیست . مولوی . ◄ در اصطلاح خیاطی پاره ای که زیر زاویه ٔ چاک پیراهن دوزند. ◄ در اصطلاح موسیقی، نام سرودی است . (از غیاث ) (از آنندراج ).
مرغک . [ م ُ غ َ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای سه گانه ٔ بخش راین شهرستان بم، این بخش در جنوب شرقی راین واقع و محدود است از شمال به دهستان نهرود، از شرق به بخش مرکزی، از جنوب به شهرستان جیرفت و از غرب به بخش ساردوئیه . منطقه ای است کوهستانی و سردسیر. آب آن از قنوات کوهستانی و چشمه ها تأمین میشود این دهستان ییلاق ساکنین بم و نرماشیر محسوب است و تابستان عده ٔ کثیری موقتاًدر قرای آن ساکن میشوند. شغل مردمش زراعت و گله داری . صنایع دستی زنان گلیم و کرباس بافی است . این دهستان از ٥٦ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده است و جمعیت آن ٥٠٠٠ تن نفر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
مرغک . [ م ُ غ َ ] (اِخ ) دهی است از بخش دهدز شهرستان اهواز در ٣٠هزارگزی جنوب شرقی دهدز کنار راه تلخ آب به بادلان با١٠٣ تن سکنه . آب آن از چشمه و قنات، محصولش غلات و صیفی، شغل مردمش زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).