مرمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرمد. [ م ُ م َ / م ُ م َدد ] (ع ص ) رجل مرمد؛ مرد بیمار چشم . (منتهی الارب ).رمد کرده شده . (غیاث ). آنکه در چشم او رمد باشد. (از اقرب الموارد). أرمد. مبتلا به رمد. دردگین چشم . - نامرمد ؛ مقابل مرمد : مادِح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نامرمد است . مولوی .
مرمد. [ م ُ رَم ْ م َ ](ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ترمید. رجوع به ترمید شود. بریان کرده در خاکستر گرم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خاکسترآلود. (منتهی الارب ).