مرموق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرموق . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر رمق . رجوع به رمق شود. ◄ نگریسته شده . (آنندراج ). باز نگریسته . به ناگاه سبک نگریسته . (ناظم الاطباء). ◄ مورد نظر. عالی : چون به خدمت رسید او را به اعزاز و اکرام تلقی کرد و به محل مرموق و مکان معمور مخصوص گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩). فایق پیش ایلک خان قبول تمام یافت و به مکان معمور و محل مرموق ملحوظ شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٢٧). ◄ نازک و ظریف شده . ◄ ضعیف و کوچک گشته . (ناظم الاطباء)